X
تبلیغات
شعر
شعر
دلنوشته را دوست دارم

هرآنچه براين لوح سفيد شيشه اي مي نويسم همه متعلق به خود نويسنده است.........

(شامل دلنوشته ، شعر و حكايت است) كه البته اشعارم زياد در وزن وعروض نيستند ودرسطحي پايين مي باشند ولي قبولم كنيد....................ممنون..........


بچينيد مرا برسفره ياران كه من نقطه چين عشقم

بچينيد مرا زتاك مستان كه من خوشه چين عشقم


                                                     ( تخلص به حورانم )


                                                      

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم آبان 1391 توسط ابلتاي |


اي فلک اين چه بازيست که با من مي کني؟.............اي نمک! اين چه زخميست که برجان مي زني؟.............. اي شکر! اين چه قنديست که ازدل مي بري؟.............. اي ملک! اين چه شوريست که سينه هايم مي دري؟..............

اي نعره مستان من!............. اي حلقه رندان من!................  اي غنچه خندان من!................اي ديده گريان من!.............   اي غمزه جانان من!................اي نم نم باران من!.............   اي همدم وهمسان من!................اي گلشن وبستان من!........... اي بلبل خوش خوان من!............اي مرغ غزل خوان من! .......... اي ساقه ريحان من!................اي ريشه ِدرجان من!...........   من چه گويم ترا ؟...............

اي امان بي امان من!...............اي زمينم وزمان من ...........   هم اينم وهم آن ِ من!.................بيا بيا کنار من................ پرنده پران من! ................عيان بي بيان من!..................     بيان بي عيان من!..............نگاه بي گمان من!..................    ببين ببين چگونه من خاک شدم ؟ چگونه من خشك شدم؟ ..................پس:

زخم مكن به تيغ ظلم بي کسان، زمين ِقلب ِبي تپيده ام را  ................   اي تپيده دررگ تنم!.................اي تنيده درتن رگم!..............هرشب من اگرشبم بوَد ، شبم رود، روزشود...............مي خوانمت، مي خواهمت،................        اي گل ِهرواژه من!...............اي دل دروازه من!................ درواژه گل، دروادي شب، مي خوانمت، مي خواهمت.............    اي نغمه وجود من!............اي مونس وودود من!................      اي شادي معدود من! .............. با چه دلي ؟............با چه گلي؟.............گويم ترا اي دل بي زبان من!.......... که ترا ! فقط ترا !  بيشترازخودم.............. بيشترازخودت، بيشترازدوست دارم، دوست دارم ترا ، دوست دارم ترا پس نگو دوست دارم ترا تكراريست اگر تكرا هم باشد مي خواهم در اين تكرار تكرار كنم ترا ......... پس درياب مرا ، اي گويش من!............... اي رويش من!.....................اي پيچش من!................اي ريزش من!.....................اي خواهش من!..............اي سايش من!.....................اي شعله من!.................اي دلمه من!.....................اي طعمه من!................ اي لقمه من!.....................تويي تويي تويي ............. سلاله لاله من......................زلاله خامه من................اي چهره زيباي من!..................... گوهرديباي من!.......................         شاه تويي.....................ماه تويي .............................      اي تاج ِسرِکيان من!................اي کلک دل روان من!........... اي لعل شکرخواي من!.............اي گنبد ميناي من!...............   اي بوسه شيرين من!............ اي غصه ديرين من!................... دورمشو، دورمشو، دورمشواز تن چون جوان من.......... ازاين لُب ولبان من دورمشو، دورمشو.........

اي گيتي وهستي من! ...........اي باده مستي من!............. هزاروصد آفرين برحسن روي پاکت............... که چون اخترتابان، دل تاريک مرا روشن ِخود کردي وبردي ................دل ما، بردي و تو، بردي ...................

اي برنده دوان من ! اي پرنده پران من!........................... اي رونده روان من!.............همه جا تويي، تويي، اي نفس! ونفس دهنده من.................. دوستت دارم دوستت دارم .....................


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم آبان 1391 توسط ابلتاي |
           

روزي يكي ازفاميلهاي نزديكمان فوت كرد، پيرزني بود هشتادوپنچ ساله، ودرميان ملت ما رسم براين است كه براي اموات، پنچ الي هفت روز مراسم مي گيرند كه ما ، آيت ، مي گوييم يعني درمنزل متوفّي چادربنا مي كنند وهركسي كه قصد تسليت دارد به چادرآمده، ومدتي مي نشيند وقاريي كه درگوشه چادرنشسته است قرآن مي خواند ويك نفرموظّف است كه دريك كاسه مقداري شربت ريخته، بين افراد پخش كند، ونهاروشام نيزهرروزتا هفتم مي دهند، ومحل تجمع زنان نيزدرداخل منزل مرحوم مي باشد................

الحاص، قصّه ازاينجا شروع مي شود كه روزاول بود ومن درداخل چادرنشسته بودم، ودرمحله ما پسري عقب مانده ذهني که درعرف علمي مونگل مي گويند زندگي مي کرد كه بيچاره را بعضي افراد محل اذيت وبه شوخي مسخره اش مي كردند، واوهميشه هركجا آيت مي بود بلافاصله به آنجا مي رفت ودرداخل چادرمي نشست تا هم شربت خورده باشد وهم تسليت گفته.............

 عصر بود ؛ بيچاره مونگل درست دروسط چادرنشسته بود وساقي شربت با يك ليوان رنگي، شربت به اوداد وهمه نگاه مي كردند که او چگونه شربت را دريک لقمه ناگهاني، بالا مي کشد، ازقضا، ليوان هنوز فقط همان يکي بود وليوان ديگرهنوزازموجران وسايل نيامده، وهمه مي بايست تا ليوان ديگربيايد ازآن ليوان مي خوردند................

 مونگل شربت را نوش جان كرد وساقي دوباره ليوان را پركرده، ميان افراد چرخيد وتعارف كرد تا شربت بخورند، ولي هيچكس جرات نوشيدن ازآن ليوان را نداشت وفكرمي كردند كه ليوان كثيف شده وبيماري به آنها منتقل خواهد شد، وبه همديگر تعارف مي کردند، خلاصه كاسه چرخيد وبه من ِبدبخت رسيد، همه با چشمان ازحدقه بيرون زده، به من وليوان زل زده بودند که من مي خورم با نه؟!، ومن نمي دانستم چه كنم؟! دريك لحظه انديشيدم : من كه ازنزديكانم، نخورم زشت است! وثانيا: ازكجا معلوم كه من ازپسرمونگل بهترباشم؟! ليوان را گرفتم ونوش جان كردم به اميد اين كه خدايا! حداقل بيمارنشوم ازاين ليوان لب گزيده، به ديوانگي ات راضي ام .................

همه رفتند وشب شده بود ومن نيزازخستگي تمام درمنزل خود خوابيدم، همان شب خواب ديدم كه دوفرشته مرا دست وپا گرفته وبه زوربه جايي مي برند گفتم: چه مي كنيد؟! كجا مي بريد مرا؟! گفتند: ساكت باش، وچيزي نگو، بعد ازمدتي به خانه اي رسيديم كه بردربش نوشته بودند، آسايشگاه مونگلان، تا اين جمله راخواندم فرياد زدم: نه!!نه!! من كه مونگل نيستم! من عاقل وبالغ هستم! اينجا جاي من نيست! ولي فرشتگان به زورمرا به داخل بردند، ديدم كه همه سالم بودند ويكي يكي به بهشت مي رفتند، تعجب كردم! وازآن دوفرشته پرسيدم: چي شده؟! چرا به اينجا آورديد مرا؟! گفتند: تودرآن دنيا بخاطرخوردن شربت اين ديوانگان ازگروه آنان شده بودي ، واينان را دراين دنيا هيچ سوال وجوابي نيست، وبدون پرسش وبي تكليف چون فرشتگان وارد بهشت مي شوند، چون درآن دنياي دون، ما نعمت ديوانگي بخشيديم آنها را، ومحروم بودند ايشان ازشادي وشهوت ولذت وعقل مفرّحان دنيوي، چون اين نداي نيك شنيدم بسيارگريستم، وفرداي آن روزدوباره پيش آن ديوانه رفتم ودستش را بوسيدم، وهمه تعجب كردند ازاين عمل من! ولي كسي را نگفتم ازاسرارِاين بوسه .....................

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم آبان 1391 توسط ابلتاي |


دراين شب سکوت، فرياد سکوت مرگبارمن چون فرياد مرگ بي صدا مي شکند سکوت فرياد زندگي بي سکوت را...................

اي ناله هاي بي صداي من! اي کبوترهاي بي نواي من! بازشکسته اين دل شکسته ام.................اي هواي بي حواي من! اي حواي بي هواي من! شکسته بازاين بغض نفسم درقفس بشمکسته سينه ام............... آه خدايا! هزاران درد خدايا! که پرنده همقفسم پريده شب تا به سحر، تاب قمر، راه سفر، نمانده دردل بي تاب اين همسفر...................اي پرنده بي سفر! کجا روي بدون همسفر؟! ..................... خدايا! خدايا! بي کسم بي کسي چون کسي نمانده دردل اين خسي، فرياد من نه از بي کسيست، فرياد من از همرهيست، که طوطي جان من بود درجان من، اي جان جان جان من! هم جاني وهم جان جانان من، چه گويم ترا هم به از جاني وهم به از جان جان جانان من.................... اي همه ازآنِ من! اي همه ازجان من! بگو، خود بگو چگونه ترا دوست داشته باشم؟! که فقط مال من باشي، جان من باشي، همه وجود من باشي، دم وبازدم من باشي، عقل وهوش وگوش وکوش و نوش وجوش من باشي، همه نازوسَروسرّوسازمن باشي، کلک ولوح شيشه قلب من باشي، وهم وخيال وقفس ذهن من باشي ، رگ وروح وتراوش خون من باشي، ..................تو بگوي ، بگوي که چگونه بيان کنم ترا که همه بيان من باشي ................اي همه عيان من! اي همه بيان من! با چه عيارقلبم بگويم که دوستت دارم دوستت دارم .................... اي گل سرخ صورت زرد من! اي غنچه بشکفته برلب حوض خشکيده من! دست وفا مکش زدامان کهنه اين دل بشکسته من، دست وفا بکش برسربي سامان اين دل خسته من...................اي همه وجود من! اي همه ودود من! اي همه دود آه من! اي صورت ماه من! اي ره وهمراه من! اي نفس و نفوس من! اي زُحل وزئوس من! اي خط ونشان ورئوس من! اي اي اي همه جان وهمه جانان من! اين دل بي جان توست، اين دل مهمان توست که فقط درچينش چينک پيشاني تو مي رقصد ودرخانه ميخانه غمخانه تو مي نالد وبرلب وگونه هاي سرخ شرابي تو، شعرناب غزلواره عشق مي خواند .....................درياب مرا درياب مرا................. پس اي مرغ غزلخوان من! مي مانم ومي مانم ومي مانم تا که تو گويي، اي که بمان! تا که بماني، چه نماني؟ چه بماني؟ که هماني که توماني، چه بماني؟ چه نماني؟..................... اي به فلک! يا توفلک، يا که منم پا به فلک، اي همه درچوب فلک ! يا که تويي دست فلک، يا که منم پاي فلک ...................... جوش مکن کوش مکن، گوش بکن نوش بکن، تويي، تويي، جان ملک، تويي، تويي، جام فلک، اي همه در راه فلک! اي مه چون شاه ملک! ................. با چه قلم ترا بيان کنم با چه فراق ترا شرحه کنم که دوستت دارم دوستت دارم ................اي گلبرگ گل و پيچک برگ وساقه بي شاخه بي برگ دل بيدل من!..................... اي گل و گلشن وبلبل وگلبن من! اي سنبل وياس وسمن وسوسن من! اي چمن و کوه ودشت ودمن من! اي سِون و گون و اسب وسمن من! اي من وايمن و بي من و درمن وبا منِ من! دوستت دارم دوستت دارم .....................

                        حكايت


روزي به زيارت شيخ الشّيوخ سلطان العارفين، طاووسُ الاوالياء، اکبرُالاکابر، جبرئيلُ الامينٌ في الارض، صاحب الوجد والحالات والمقامات والمسکورات والتّمکين، تاج الشريعت، اعظم الشاْن،  حضرت بايزيد بسطام رحمه الله عليه رفتم وبعد ازکسب فيوضات وتوجّهات ازلي وابدي حضرت را خواستم، يا شيخ ! مرا حکمتي بياموز واين سگ ناچيزرا نگهبان درگاهت قبول کن، شيخ گفت: پيش ازآنكه درسراي ما قدم گذاري ، بايد اول بروجود قدم نهي وسپس سالي بردرميخانه ما حلقه زني وهيچ ازعلت ومعلول نپرسي ، گفتم : يا شيخ ! اين خواست توانم، گفت: پس بگوي لااله الاالله بايزيدُالرّسول الله ، گفتم : يا شيخ! اين کلمه طيّبه را اينچنين ازمن مخواه، که هرچه تلاش مي کنم جزنام مبارک فخرالعالم ، خاتم الانبياء ـ حضرت محمد مصطفي ص ـ نمي چرخد برزبانم، چون اين سخن ازجانب من بشنيد آن سلطان عالم ملکوت، سکوت کرد ودروجد وحالات ومقام تمکين خود بنشست وسَردربحرسِرّاندوه خود فروبرد، ومن مدتي دراين حال اندوه بسربردم وچندي بعد برگشتم ، وهمان شب خواب فخرالانبياء، رسول اکرم ص را ديدم که فرمود : اي حورامّتم! چرا سخن دوست ما را گوش نکردي، که بايزيد به زيارت ما آمده بود آن زمان که وجودعزيزش دروجود ما، ازوجود ما، چنين سرّسخن به زبان آورده بود، که دوست ما چون خود ماست وما رسول حقّيم، چون اين حديث گهرباررا اززبان آن سرورکاينات بشنيدم، بسيارشرمنده گشته، ازخطاي خود توبه کردم ، وبلافاصله فرداي آن روز به زيارت شيخ رفتم، وچون رسيدم دست وپاي حضرت را ببوسيدم وبه خاکش افتادم وگفتم: يا شيخ ! گناهم را ببخشاي که ندانستم، شيخ گفت: الله هوالتوّاب الرّحيم، آيا مي خواهي بازهم ما را شاگردي کني گفتم: آري اي سلطان العارفين! گفت: پس بگوي بايزيدٌ حق ولاحقٌّ الا بايزيد، گفتم: ياشيخ ! نمي توانم، چون هرکارمي کنم جزنام مبارک الله جلّ وجلاله برزبانم نمي چرخد ، پس گفت: هنوززوداست که برفرق ما قدم گذاري وجام سرّ ما را بنوشي، ومن برگشتم وبازهمان شب خواب ديدم که نوري بيامد وگفت: اي بنده خدا! چرا به حرف دوست ما گوش نکردي ، مگر نشنيدي آن روزکه دوست ما گفت: اناالحق، وما اورا درحقّانيّت خود گرفتيم ودرجاي حق نشانديم وحقّش کرديم وحال آنکه او، اکنون درآغوش ماست وازآغوش ما سخن مي گويد، چون اين نداي داغ را بشنيدم بلافاصله فرداي آن روزدوباره به زيارت شيخ رفتم ولي اينبارجرات نمي کردم که نزديک شيخ روم که خطايم دوبارشده بود، ولي شيخ چون مرا ازدوربديد با مهرباني گفت : اي بنده حق! نزديک تربيا ، آيا فقيران را لايق حق نمي داني؟ چون اين عطوفت بديدم گريه کنان، زوزه کشان، نعره کشان، سوي خاک حضرت خزيدم وغلتيدم ودست وپاي ودامانش ببوسيدم ، وشيخ گفت: آيا بازمي خواهي خاک بارگاه ما راخوري ومارا حکمت آموزي؟ گفتم : آري ياشيخ الشّيوخ! گفت: پس بروآتشي دست گير وخود را آتش بزن، چون اين سخن آتش بشنيدم، سخت درحيرت شدم وبرافروختم که يا شيخ ! مگرآتش زدن نفس خود خلاف شرع وعقل نيست، ومن هرانديشه مي کردم برعقل ناقصم نمي گنجيد علت وحکمت اين کار، ودرنهايت اينبارهم بي ثمر برگشتم، وچون شب شد وبخسبيدم ، خواب ديدم که مرا فرشتگان به جهنم مي برند ومي خواهند درآتش دوزخ بسوزاند وجود بي عقل مرا، من با حيرت وترس گفتم :چه مي کنيد ؟! چرااينکار مي کنيد ؟! مگرانکارکردم اولياء را؟! من فقط آتش راعقل خود نسوزاندم تا خلاف شرع نکرده باشم ! فرشتگان گفتند : اي بند ناچيز! بايزيد خود شرع است ، اوعينُ العقلُ الشّرع است ، عقل و شرع ترا چکاراست؟! وبدان، هرآنکه درآن دنيا آتش بايزيد را نچشد دراين دنيا آتش جهنم را خواهد چشيد ، مگرنشنيدي: هرکه بايزيد را ديد ازعذاب رست، چون اين نداي داغ را بشنيدم دوباره به زيارت شيخ رفتم ولي اينباربه دستي آتش داشتم وبه زبان بايزيدٌ حقٌّ ورسولٌ، چون به خاک مقدس شيخ رسيدم، ديدم که ملايک بربالاي سرمبارک او، وجود شريفش را طواف مي کردند، ومي گفتند: لااله الالله محمدالّرسول الله وبايزيدٌ عبدٌ خيرُالله، چون حکمت اين سِرّ لوح ازل را ديدم ، ديدم که سخت است شاگرد بايزيد شدن............

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم آبان 1391 توسط ابلتاي |
عيد سعيد قربان بر شما عزيزان مبارك باد



بنماي رخ اي عارف شيرازي كه دگر تاج سري نيست بيا

باورم كن كه براين كبله ويرانه ما رهگذري نيست بيا .....



درجواب استاد شيرازي جزاين نمي توانم بنويسم:



زاهد آن گوشه محراب، نهان خواهد بود

                        پرده ما با دهل وساز، عيان خواهد بود



تا مبارك نظرِ پيرمبارك، برسرماست
                       مجلس ما صحبت هرپيروجوان خواهد بود


تا به دامان چمن، نغمه آن مرغ صفاست

                       صحبت ما تا به ابد، حلقه نشان خواهد بود


تا دراين چرخ فلك چرخش پيران خداست

                        حلقه ما سلسله ِ پير خراسان خواهد بود


چلچله ها رقص كنيد، هاي كنان ساززنيد

                       محفل ما تا به ابد ، نقل فشان خواهد بود


زاهد اگر نوش كند آب حي از جام حيات

                        مست كنان تا حرمش شادروان خواهد يود


خاكي اگر پاك كند دلق ريا با مي ناب

                        تا به ابد زنده چوعشاق جهان خواهد بود


ما نگفتيم  كه مردان زمانيم و زنانيم

                       ما همانيم كه بوديم وهمان خواهد بود

                                      (ك: حوران)91/8/3
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم آبان 1391 توسط ابلتاي |

اي همسايه من !هم سايه من! منشين درسايه من............... مي خواهم تك تك گلواژه هايم را امشب چون خوشه انگورتاكستان عشق، از گلستان سينه ام بچينم وبه پاي تو بريزم ...................كه شايد مست كند خاك پاي ترا درديده مستان من ................. اي مستي واژه هاي من! مستانه دوستت دارم ..................مي خواهي نعره كشم؟ ................مي خواهي سماع كنم؟ ................مي خواهي دروجد وتواجد ميگون تورقص كنم؟ .............. مي خواهي هفتاد هزارپرده عشق را ازتن وجانم به پايت بدرم؟..............بدوم؟ ..........دوان دوان، شمس ِمن وخداي ِمن گويان، به سينه ات افتم ....................... مي خواهي به خاك پايت خون جگراز سفره عرش تا قالي فرش نگاهت، دجله دجله، فرات كنم؟ ................مي خواهي آنقدربفشارمت كه ديگر ذرات من وتو درهوا پخش شود چون خاك زرد آتش آتشفشان عشق، كه كوركند ديده هربيننده را؟ ................. مي خواهي درهواي تو، هم رسوا شوم، هم غوغا كنم؟ .....................اي دلبردل مجروح من! مي خوهي مرا ؟ بگو، مي خواهي مرا؟ براي خود! نه براي من! مي خواهي اين جان ضعيف وتن زرد مرا ؟....................من دزد عشق ني ام! .............من قاضي عشقم! ............ولي دوست دارم كه دزد عشق باشم ولي مي گويند که گنه است دزدي................ حتي دزدي عشق!! ....................دوست دارم درحلقه دارعشق، درگيركنم حلقه حيات حلقوم بي نوايم را، كه حيات جانم است اين مرگ حلقه حيات نايم، ................ پس درگيركنيد مرا درگيرودارِعشق كه منم درگيرنده هر مدارعشق .....................وگاهي اين رشته اعصاب عشق مي شكند تك تك عروق رشته اعصاب جمجمه عشقم را، كه اي حور! توازعشق محرومي، توازعشق محرومي، ....................پس تودراينجا چه مي كني؟؟ .................دراينجا چه مي کني؟!......................

........................................


سوزي كه دردل ماست ، زدوزخي فزون است
اين جام دل خدايا ! پيمانه اي زخون است

عشق ارچوگل صفا بود، با ما به كل جفا بود
بخت سياه ما بين، ازشرح دل برون است

فالي كه اين گدايان، برسنگ ما نبشتند
تا دفترقيامت، حكايتي نگون است

اين جرعه خونابه، روزي اگر بنوشند
عالم همه ببينند، كه دل همان جنون است

فرياد حق نويسم، با كلك ما يسطرون
رداي حورمسكين، به هرتني شگون است

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم آبان 1391 توسط ابلتاي |


ما زنده برآنيم که آرام نگيريم
يابنده عشقيم كه هرگز نميريم

باديم چو طوفان به دريا بخنديم
موجيم که آرام به موجي سفيريم

 ماهيم که شبها به نوري بچرخيم
 آهيم که از جان به جاني نفيريم

کوهيم چو فولاد که از باد نترسيم
شاهيم که از شهر به شهري شهيريم

شيريم که از داد چو فرهاد نترسيم

خاکيم که هرجاي به پايي فقيريم…………

..................................


تو اي زاهد بفرما ! اگر گويي چو مايي

که من با خون نوشتم که طاماتم خدايي

هزاران گر بخوانند به هر بستان زجاني
من آن پيرم که گويي به هر مجلس، گدايي

تو اي خاکي مرنجان دل خون داده اي را
که خون در دل ز آهي بجوشاندم به پايي

اگر ديدي سگي را که در کنجي فتاده
تو سنگت را ميندازکه شايد به ازسنايي

مرا هذيان نفرما ! مي رنگي ننوشم
مي صافي بنوشم ازآن جام رهايي

اگر واقف نباشي به اين اسرار مستي
گناه خود مپوشان به اين دلق ريايي

مرا هرگز نشايد چو اين دنياي فاني
پس اينجا را رها کن تو اي حوراي طايي

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم آبان 1391 توسط ابلتاي |


چو با عشقت صفا کردم من ازغمها رها گشتم


               چودرشبها صبوح خوردم من ازمن ها جدا گشتم

چو درخواب بهارينم ترا ديدم ، ترا چيدم

               درآغوش خوش ريحان، خوشا امشب صبا گشتم

تواي يارم! تو اي جانم! کنارهم دراين بستان

               مرا بلبل بخوان اي گل! که من دل را روا گشتم

 بيا امشب به بالينم كه چون پيچك به هم پيچيم

               بيا اي دل! چو نرگس ها، زشاخه اي جدا گشتم

مي گلگون بنوشيدم ، لب ميگون ببوسيدم

              همه شب تا سحرگاهان، دل وجان را دوا گشتم

اگردرجان اثرباشد ، اثردرروح وتن باشد

             همه چشمم چوحوراني ، سري چون بي سرا گشتم

من آن روزي كه عهد خود، اگربا توچوبربستم

            به لعل سيب ميمون، حوايي درهوا گشتم

من آن حورم كه دربستان،  لب انگور گزيده ام

           تواي شيرين لب مستان ! بيا امشب خدا گشتم

.......................................


     حکايت دختري سيه که زيبا مي نوشت وزيبا سيرت بود


روزي دراين دنياي سبزولطيف، دراين سراي عشق ظريف، با دلنوشته اي آشنا شدم که بسيارزيبا ودلنشين مي نوشت، به حدّي که دراعماق دل ها نفوذ مي کرد وسلول هاي تن را چون شراره عشق مي سوزاند، وتابنده بود درجان ها وپاينده بود دردل ها، گفتم: که اي عزيز! توکيستي که چنين به آوازدلنشينت جان ما خريدي؟! اين چه حسّيست که هرلحظه غريبانه قريب مي شوي ورقيب مي شوي، برخوان دل بي رقيب ما، گفت: اين حس واژه توست که ازآيينه کلک من مي تابد، گفتم: اي جان جان جان جانان من! خواهم که ترا ببينم ، خواه که توبيني خواه که نبيني، که منم واژه آن الم ترا، ونيست طاقتم ازدوري حضرت دوست که آوازحضرت عشق اگرچه خوش است ازدور، ولي به يک لحظه ديدارجمال عشق نيارزد، گفت: اي ديوانه عشق! ديدن ماه ازدورخوش است، ورنه ماه، همان خاک سيه بيش نيست، که زيباست نورش ازدور، گفتم: اي ماه مني ، آه مني، توهرچه گويي، خواه مني ، ومن اصرارمي کردم به جان تا ته جان، گفت: اي گلم ! اگر صورت بي جمال مرا نپسنديدي چه؟ گفتم: که پسندم، که پسندم، که پسندم، چه پسندم، نپسندم، که پسندت همه عالم بپسندت، گفت: پس گوشه بازاربياستم که بدست دفتري دارم که نبشتند سيرت عشق درآن، که اين است تنها نشان من اگرخواهي که شناسي نشان اين نشان بي نشان را، گفتم: که شناسم، اگرم نشانت هم نشناسم، وزود به همان بازارمعلوم، گوشه دنج معدوم رفتم، ودختري ديدم که همان کتاب بدست داشت ................
ديدم که دختري بود بسيارسيه، به طوري که روشني نرگس خمارش مي درخشيد ازميان زلفان مشکين صورت شب ساي او، ولاغراندام بود، وبه پاي مي لنگيد، وجامه اي ساده وخوش بوي به تن داشت، ومن درحيرت تمام رفتم پيش او، و گفتم: شما؟! گفت: بله منم !!....................

دخترک گفت: که اي روز! توخود داني که شب وروز به يکجا نشود جمع، گفتم: اي شب روز! من زمان را صفرخواهم کرد تا که نه شب بماند نه روز ......................

گفت: اي صورت زيباي من! تو صورت زشت مرا چه کني؟ گفتم: اي سيرت زيباي عشق! توسيرتي داري که زيباترازهرصورت عشق است، که زيباترين زيبارويان هم درحسرت چنين سيرت زيباست.................

گفت: اي ماه پري چهرمن! چنين زاغ وزغن نشايد به چنين صورت ماهت، به چنين سبزي چشم نگاهت، گفتم: اي صورت زيباي شب هاي درخشان! اي تابنده هرآفتاب گلستان! مگرنه اين است که آوازخوش دلنشين مرغ غزلخوان ازدل شب مي تراود، وشب سرد وسکوت را به گلستان دل تبديل مي کند ، پس چنين خاضعانه خشوع مکن درعظمت نفس شريف خود....................

ومن همچنان اشک درچشمانم جمع شده بود، گفتم: اي جان جانان من! اين نيم جان مرا بستان، که فقط تويي لايق اين نيمه جان، گفت: توازنيمه مي گويي ومن ازتمام جان، آن روزکه قدم گذاشتي درتخم چشم سياه من، نمانده جاني دردل وجانم که بمانده درجان توتمام جانم، ومن بازگريستم ودرحيرت چنين عزيزدوباره حيرت کردم، که خدايا! پيش، من دنبال زيبارويي بودم ولي اکنون خجالت مي کشم ازاين انديشه باطل خود، که زيباترين زيبايي، اخلاق زيباست ...................


که حضرت سعدي رح مي گويد :

تن آدمي شريف است به جان آدميت...............


..........................................


اي ناله هاي بي صداي من! اي کبوترهاي بي نواي من! بازشکسته اين دل شکسته ام.................اي هواي بي حواي من! اي حواي بي هواي من! شکسته بازاين بغض نفسم درقفس بشمکسته سينه ام............... آه خدايا! هزاران درد خدايا! که پرنده همقفسم پريده شب تا به سحر، تاب قمر، راه سفر، نمانده دردل بي تاب اين همسفر...................اي پرنده بي سفر! کجا روي بدون همسفر؟! ..................... خدايا! خدايا! بي کسم بي کسي چون کسي نمانده دردل اين خسي، فرياد من نه از بي کسيست، فرياد من از همرهيست، که طوطي جان من بود درجان من، اي جان جان جان من! هم جاني وهم جان جانان من، چه گويم ترا هم به از جاني وهم به از جان جان جانان من.................... اي همه ازآنِ من! اي همه ازجان من! بگو، خود بگو چگونه ترا دوست داشته باشم؟! که فقط مال من باشي، جان من باشي، همه وجود من باشي، دم وبازدم من باشي، عقل وهوش وگوش وکوش و نوش وجوش من باشي، همه نازوسَروسرّوسازمن باشي، کلک ولوح شيشه قلب من باشي، وهم وخيال وقفس ذهن من باشي ، رگ وروح وتراوش خون من باشي ..................تو بگوي ، بگوي که چگونه بيان کنم ترا که همه بيان من باشي ................اي همه عيان من! اي همه بيان من! با چه عيارقلبم بگويم که دوستت دارم دوستت دارم .................... اي گل سرخ صورت زرد من! اي غنچه بشکفته برلب حوض خشکيده من! دست وفا مکش زدامان کهنه اين دل بشکسته من، دست وفا بکش برسربي سامان اين دل خسته من...................اي همه وجود من! اي همه ودود من! اي همه دود آه من! اي صورت ماه من! اي ره وهمراه من! اي نفس و نفوس من! اي زُحل وزئوس من! اي خط ونشان ورئوس من! اي اي اي همه جان وهمه جانان من! اين دل بي جان توست، اين دل مهمان توست که فقط درچينش چينک پيشاني تو مي رقصد ودرخانه ميخانه غمخانه تو مي نالد وبرلب وگونه هاي سرخ شرابي تو، شعرناب غزلواره عشق مي خواند .....................درياب مرا درياب مرا................. پس اي مرغ غزلخوان من! مي مانم ومي مانم ومي مانم تا که تو گويي، اي که بمان! تا که بماني، چه نماني؟ چه بماني؟ که هماني که توماني، چه بماني؟ چه نماني؟..................... اي به فلک! يا توفلک، يا که منم پا به فلک، اي همه درچوب فلک ! يا که تويي دست فلک، يا که منم پاي فلک ...................... جوش مکن کوش مکن، گوش بکن نوش بکن، تويي، تويي، جان ملک، تويي، تويي، جام فلک، اي همه در راه فلک! اي مه چون شاه ملک! ................. با چه قلم ترا بيان کنم با چه فراق ترا شرحه کنم که دوستت دارم دوستت دارم ................اي گلبرگ گل و پيچک برگ وساقه بي شاخه بي برگ دل بيدل من!..................... اي گل و گلشن وبلبل وگلبن من! اي سنبل وياس وسمن وسوسن من! اي چمن و کوه ودشت ودمن من! اي سِون و گون و اسب وسمن من! اي من وايمن و بي من و درمن وبا منِ من! دوستت دارم دوستت دارم...............


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم آبان 1391 توسط ابلتاي |


اي بهترين بهترين همصحبتم! .......همه را از روزنه چشم تو نگاه مي کنم واز زبان قلم تو مي گويم.............. اگرهم به اختيار خود گويم از اختيار تو مي گويم .......................تو نمي داني که عزيزي هستي که نمي توان تصور کرد نه کسي , نه مني, ونه حتي توي من ................ اي ماندگارترينم! ................ کاش! وکاش ها که فقط من مي دونم وتو ...................که چه روزها منتظر صداي يک شرشر آبشاروجود تو ام ................آي آبشار محبت! که کسي چون تونيست براي من ونخواهد بود هرگز و.............ديگر هيچ!!.............. اي همه زاويه گوشه من!مشکن اين خط راست نورديدگانم را از پرتو آيينه نگاهت................که خدايمان دردلمان است فقط دردل ما ............... که من دوستت دارم نه چون ...... ,همچون دوست ويارهمشيگي ام که سلامت بادا اين يارهميشه .............. وهرگز خيال نيست من وتو, اگردنيا هم خيال باشد ...........که همه رازم تويي وسرآغازهرصحبتم تويي ......... کاش مي دانستند ومي توانستند بفهمند که من چه مي گويم وچه دارم براي گفتن ............ولي افسوس که بي پايم وبي قدم در حرمسراي دوستان پاکم............ وتو بمان همان عاشق .............عاشق يار که روزگار چنين کرده من وتو را ............... اي استاد خوبم ! که نوشتن را از تو آموختم وادب عشق را چنين .............ونرنجاندن را همچنين ................ومن خواستم با جان ودل، وهميشه مي خواهمت.........................


ومن درفراقت خون گريه مي کنم وبا اين خون مي نويسم اي همه کس! که قياست نتوان کرد همه کس را ................... همين وديگر هيچ!!! ............. اي نقطه چين عشقم !....................اگر روزگاران بدانند !!!!............ وببينند من و تو را , که هرگز نتوانند بهترازما نويسند، اگرهم که بخواهند................... واين نکته نيک, نيک نوشت ازل در دفترعشق ........................ که نقطه آغاز و پايان اين لوح قديم ماييم .......................فقط من وتو............... باورکن!!! ..........باورم کن!!!.................

..........................................

                   حكايت نزديكترين زاويه عشق

روزي هنگام سحر، ازگناهان خود پشيمان شده بودم وسخت مي گريستم...................وحالي اندوه وسُکري حزين، به جان مقصورم افتاده بود.................... وآتش مي زد دل وجانم را با جگرم.................... و دود خاکستري کرده بود جسم خاکسترم را شعله هاي زرد عشق .................ودربحرندامت به زاردرنيزارنيستان وجودم مي گريستم............... وبرخاک پاي حضرت عشق، روي سجاده خونين دلم، مي غلتيدم ...............وسوي كوي او مي خزيدم ومي غيژيدم ، .....................که اي توّابُ الرّحيم ! ببخشاي مرا که گنه کارم بيش، وقبولم کن اين درياي خون پشيماني را که تويي مُجيب الّدعوات.................... ندايي آمد وگفت: پس نزديکتربيا.............. ومن بيش ازپيش گريستم وگفتم: اي ربّ العالمين! حالا چه؟!...................... گفت: بازهم نزديکتربيا............... ومن باز به اشدّ مجازات گريستم وبيشترالتماس کردم وخاكش ببوسيدم وگفتم: اي عزيزالوجود ! حالا چه ؟.................... گقت: بازهم نزديکتربيا................گفتم: اي نزديک جانم! من چگونه نزديک توآيم؟!..............گفت: دورکعت نمازحاجت بخوان که محراب عشق،  بي حجاب است بين عاشق ومعشوق ...............ومن چنين کردم، ودوگانه اي بجاي آوردم ودررکوع نخست گفتم: اي ذات المقدس! آيا کنون نزديک ترين توهستم؟! : ندا آمد وگفت : تواکنون نزديک مني وهرچه خواهي ازمن بخواه،  که بي درنگ ترا حاجت ببخشم.....................گفتم : اي حاجت نيازمندان! من چيزي ازتو نمي خواهم .................گفت: پس اين همه زاري وناله هايت براي چه بود؟................... گفتم: اي محبوب عالم! مي خواستم که ترا از نزديکترين زاويه درآغوشم بگيرم ................. نداي عزيز گفت: اي حور! ما ترا هميشه درآغوش خود گرفته بوديم ولي تو نمي ديدي آغوش گرم مارا!......................چون اين نداي نيک ،  شنيدم، ................... نيک گريستم ونيک نگريستم که اي شيرين ترين محبوبم! پس هرگز لحظه اي مرا ازاين آغوش جدا مکن ...

.......................................


عشق بفرما كه من آن ديده بيدار شدم
همه شب تا به سحر، ديده خمّار شدم

اي همه بيماردلان، كوي تودرمان شده
نيك بفرما كه من ازعشق تو بيمارشدم

تشنه به لب رقص كنان مست كنان تا به سحر
حلقه آن عارف حق، كشته سردار شدم

گوشه آن خانه مي، مست كنم خُرده مگير
مست كنان مستي دل، پاي خم يار شدم

راهب اين صومعه را دلق بسوزد زريا
من همه شب بنده آن صوفي مي خوار شدم

طفلكم ار مادرغم  تا به سحرناز كند
گريه كنان دست برآن سينه دلدار شدم

گريه مكن خون مخور، اي همه درخون شده!
چون كه منم روزازل پاي گلي خارشدم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم آبان 1391 توسط ابلتاي |


يارگران من! كجا شدي زجان من؟

درآ، درآ ، ز جان وهم جهان من


كتاب من بمانده در غبار دل

تويي، تويي دلا ! عيان وهم بيان من


قرار دل نمانده از شرار تن

چه ها كه شب شده تمام اين زمان من


قدم چو زد نگاه تو به كوي جان

بشد تمام سرزمين دل، مكان من


بهار دل بمرده از فراق تو

ازاين همه لطافتت يكي بده امان من

........................................


هرروزمن عيداست اگرهرروزم توباشي ......................... اي همه عيد من! سعيد من، وحيد من ! حميد من ! ................. ديگران به عيد، خونه تکوني مي کنند، به سالي ..................... ولي من هرروز خانه دل مي تکانم به پاي تو، که مبادا غبارفراموشي بگيرد کف غمخانه دلم را...................... اي تميزجانم ! درآ، درآ از چلّه عشق، که شکستن چله، عزيزاست براي ديدن دوست ................پس بشکن اين چله دوست را وبيا امشب به بالين حضرت دوست، که شب بي تو شب نيست، وروزبي توشب است، اي همه روزوشب من ! ....................بيا امشب که گلباران کنيم اين پنجره کوچک کبله عاشقان را ...................... که چه گلواژه ها داريم امشب درباغچه تاقچه دل کوچکمان .....................پس بيا امشب که گلِ واژه بچينيم ازگلستان دلهايمان، وبچينيم بين دوستانمان که بچينند من وتو را بربستان دل هايشان، که بوسه عشقيم ما برلبان گلگون عشقبازان....................وبوبکشد شب بو، شب، بوي گلواژه هاي شب بوي ما را دردل شب اين عيد زرد عاشقان سرخ روي، .................پس بيا بيا امشب که نقل بوسه بپاشيم برصورت ماه اين صحيفه شيشه اي سبزنگاهمون که بدرخشد چون ماه شب مهتاب، درحلقه سبزچشم ياردلدادگان ديارباقي عشق، ............... وبدرخشيم ............... وبدرخشيم ............... اي خوب من! اي نازمن! اي درفش من! اي درخش من! بيا امشب که با هم بدرخشيم ................... فقط من وتو بدرخشيم................... درعين ما بودن بدرخشيم............... ودرعين ماه بودن بدرخشيم ............... 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم آبان 1391 توسط ابلتاي |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ